خرید بک لینک
لنگ ظهر حرکت کردیم و نصف شب رسیدیدم دانشگاه عظمتش کلی ذوق مرگم کرد شب رفتیم با مامانم تو اتاقم تو خوابگاه خوابیدیم کلا یه فرش بود یه جاکفشی یه یخچال و یه کمد با شیش تا تخت ینی شیش تا هم اتاقی جورواجور 0ـــــ0 فرداش رفتیم برای ثبت نام بابامو نزاشتم بیاد خودم رفتم تو و کارای ثبت ناممو انجام دادم در عرض یه ربع با کلی جلو انداختن خودم تو صف کارامو انجام دادم و با غرور اومدم بیرون(فلفل نبین چه ریزه!!)

برچسب: گذشت؟؟؟؟, نویسنده: ستایش محمدپور تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 18:38

من هستم یه چند روزی دنبال کارای ثبت نام و اماده شدن برای سفر به شهر جدیدم هستم و به همین خاطر هم نمیتونم زیاد سر بزنم به اینجا ولی هستم:) برای من که تا حالا زندگی مستقل رو تجربه نکردم خیلی جالب و هیجان انگیزه!! این روزا دایی هامو خاله هام انقدر درباره ی خوابگاه و مشکلاتش گفتن که میترسم پاک و سالم برم و معتاد برگردم :)))) اگه تجربه ای درباره ی زندگی دانشجویی دارید لطف کنید و مارو هم در جریان بز

برچسب: نویسنده: ستایش محمدپور تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 8:46

پیش به سوی 100 نفری شدن!!!! وای خدایا خسته ام خسته!به اندازه یه تازه عروس برام وسایل گرفته مادر خانومی!خجالت میکشم این همه وسیله با خودم ببرم خوابگاه داییم میگه اتفاقا اینا وسایلای ضرورین لازمت میشه چمدون دانشگاهش هنوز خونه ی مامان بزرگمه دو تا صابون صورت براش گرفته بودن موقع رفتن که هنوز که هنوزه سالم و دست نخورده و البته تاریخ مصرف گذشته توی چمدونشه!!!!^ـ^ رفتیم با سایت دانشگاه اشنامون کرد نمره

برچسب: نویسنده: ستایش محمدپور تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 8:46

صفحه بندی